
خبرنگار که باشی، سهمت از خیلی اتفاقها فقط روایت کردن است. مینویسی، ثبت میکنی، منتشر میکنی و از کنارشان میگذری؛ اما بعضی آرزوها را هیچوقت نمیتوانی در قالب خبر بنویسی. باید سالها در دلت نگاهشان داری…
سالها بود یک آرزو در گوشه دلم خانه کرده بود؛ اینکه روزی از نزدیک رهبرم را ببینم. نه برای گرفتن عکس، نه برای نوشتن گزارش و نه حتی برای گفتوگویی کوتاه. فقط میخواستم چند قدم آنسوتر بایستم، سلامی بدهم و آن نگاه آرام و پدرانه را برای همیشه به خاطر بسپارم.
هر بار که خبر دیدار مردم با رهبر را میدیدم، بیاختیار با خودم میگفتم: «شاید نوبت من هم برسد…»
روزها گذشتند اما هیچوقت قستم نشد تا روی ماهت را از نزدیک ببینم…
وقتی قرار شد که راهی تهران شوم؛ دلم لرزید. با خود گفتم بالاخره انتظار تمام شد، اما چه دیر…
امروز برای نخستین بار، رهبرم را دیدم؛ اما نه در گرمای یک دیدار، که در سرمای یک وداع…
در میان دریای بیپایان مردمی که اشک میریختند و فوجفوج آمده بودند تا عزیز دلشان را بدرقه کنند، من هم ایستاده بودم. دیگر نه قلم به کار میآمد و نه واژهها. میلیونها نفر آمده بودند تا آخرین سلام را بگویند و من، میان آن همه جمعیت، حسرت ندیدنت را بر دوش میکشیدم.
چه تلخ است وقتی خدا آرزویت را برآورده میکند، اما به شکلی که هیچگاه تصورش را نکرده بودی. سالها برای یک دیدار دعا کرده باشی و قسمتت، نگاه در آخرین بدرقه باشد…
آن لحظه دیگر خبرنگار نبودم. به نظرم هیچ خبری ارزش نوشتن نداشت. فقط دلی بود که آرام زیر لب میگفت: «آقا جان… سالها آرزوی دیدارت را داشتم. آمدم… اما نه برای آن سلامی که همیشه در ذهنم ساخته بودم. آمدم تا در میان اشک میلیونها عاشق، آخرین بدرقه را تقدیمت کنم…
اما افسوس که دیر آمده بودم و ای کاش این دیدار، هرگز بوی وداع نمیداد…
سیده لیلا آقامیری





