
بعضی بدرقهها، بدرقه یک انسان نیست؛ بدرقه یک عمر مجاهدت و تاریخ است. این روزها سیل عاشقان، از دورترین و نزدیکترین شهرها و روستاها و حتی از کشورهای مختلف اسلامی دل به جاده و آسمان سپردند تا آفتاب را بدرقه کنند. بیتردید در این روزها هر قدمی که برداشته میشد، تجدید عهدی بود با آرمانی که سالها برای آن ایستادگی شده بود.
در این چند روز، دلهای وفادار اما غمبار بار سفر بستند و صدها و حتی هزاران کیلومتر راه را پیمودند برای آنکه به امامشان بگویند بر آن عهدی که بستند، هستند. عهدی که با گذر زمان، نه کمرنگ شده و نه فراموش…
امروز، اشکها فقط برای فراق نبود؛ بلکه زبان بیصدای دلدادگانی بود که میخواستند بگویند: «آمدهایم تا بگوییم ما اهل کوفه نیستیم؛ علی تنها بماند…»
در مسیر بدرقه، به هر سو که سر میچرخانی تا چشم کار میکند جمعیت است، چه صحنهی باشکوهی است وقتی مرزهای جغرافیا رنگ میبازند و دلها، بیآنکه زبان یکدیگر را بدانند، با زبان محبت سخن میگویند. مردمی از ملیتهای گوناگون با لهجههای مختلف، اما با قلبهایی که در یک نقطه به هم رسیدهاند؛ نقطهای به نام وفاداری و عاشقی.
و چه جملهای رساتر از این زمزمه که از میان جمعیت به آسمان میرسید: “حلالمون کن آقاجان…”
این جمله، اعتراف نسلی بود که احساس میکرد هرچه در حق ولیش انجام داده، در برابر سالها ایثار، صبوری و مجاهدت او اندک است. گویی همه آمده بودند تا بگویند اگر کوتاهی کردهایم، اگر نتوانستهایم آنگونه که باید قدردان باشیم، امروز با اشک و حضورمان از تو طلب حلالیت میکنیم.
این تشییع آغاز دوباره یک پیمان بود. پیمانی با امام شهیدان، با آرمان عدالت، عزت، استقلال و مقاومت. مردمی که در آن اجتماع عظیم حضور داشتند، تنها بدرقهکننده نبودند؛ آنان شاهدان عهدی دوباره بودند. عهدی که با اشک امضا شد و با عشق در دلها ماندگار شد.
اما آقاجانم، چقدر این درد برایمان جانکاه و طاقتفرساست…
شاید سالها بگذرد و گرد زمان بر بسیاری از خاطرهها بنشیند، اما بعضی صحنهها هرگز از حافظه تاریخ پاک نمیشوند. تصویر مردمی که از راههای دور و نزدیک، با چشمانی اشکبار و دلهایی لبریز از محبت، گرد هم آمدند تا در بدرقه یار یکصدا بگویند: “اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ مِنْهُ إِلَّا خَیْرا”
سیده لیلا آقامیری







